روزی همه ی دانشمندان که از دنیا رفته بودند، وارد بهشت شدند. آنها تصمیم گرفتند تا قایمباشک بازی کنند متأسّفانه اینشتین اوّلین نفری بود که باید چشم میگذاشت. او باید تا 100 میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد همه پنهان شدند الا نیوتون، نیوتون فقط یک مربّع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد، آنهم دقیقاً در مقابل اینشتین!
اینشتین شمرد: 97، 98، 99، 100 او چشماشو باز کرد و دید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده...
اینشتین فریاد زد: نیوتون بیرون! ( سُك سُك!) نیوتون بیرون! ( سُك سُك)
نیوتون با خونسردی سرِ جایش ماند و گفت: من بیرون نیستم او ادّعا کرد که اصلاً من نیوتون نیستم.
تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست. نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستادهام... که منو نیوتون بر متر مربع میکنه... از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابرِ یک پاسکال است، بنابراین من پاسکالم؛ پس پاسکال باید بیرون بره!
طبقه بندی: عبرت آموز،
دشت ها آلودست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه ی دل ها را
علف هرزه ی کین پوشانده ست
هیچ کس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ بر داشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
طبقه بندی: عبرت آموز، ادبی،
مردی تعریف می کرد که با دو دوستش به جنگل های آمازون رفته بود
و در آنجا گرفتار قبیله زنان وحشی شدند
و آنها دو دوستش را کشتند
وقتی از او پرسیدند چرا تو زنده ماندی
گفت: زن های وحشی آمازون از هر یک از ما خواستند
چیزی را از آنها بخواهیم که نتوانند انجام بدهند
خواسته های دو دوستم را انجام دادند و آنها را کشتند
وقتی نوبت به من رسید به آنها
گفتم
: لطفا زشت ترین شما مرا بکشد!
طبقه بندی: طنز،





